تبلیغات
شیعه حق - توضیحاتی در مورد خطبه 228 نهج البلاغه (لِلَّهِ بَلاءُ فُلان) - قسمت اول
 
شیعه حق
یا صاحب الزمان(عج)

طرح شبهه:

حضرت علی حضرت عمر رضی‌الله عنهما را به بهترین وجه ممكن ستوده است، حضرت علی رضی‌الله عنه در مدح عمر بن الخطاب و بنا به قولی، ابوبكر فرموده است: «لله بلاء فلان... » در روایتى آمده: «لله بلاد فلان».

 ابن أبی‌الحدید مى‌گوید در باره‌ى این شخص از نقیب ابوجعفر یحیى بن ابى زید علوى پرسیدند به من گفت او عمر بن الخطاب است، گفتم: آیا امیرمؤمنان او را اینگونه مى‌ستاید؟ گفت: آری، و مى‌افزاید: اگر امیرمؤمنان اعتراف كند كه (عمر) سنت را اقامه نموده و با دامنى پاك و كمترین عیب از دنیا رفته و عبادت پروردگار را انجام داده و پرهیزگارترین بوده، پس این نهایت مدح و ستایش است.

وسألت عنه النقیب أبا جعفر یحیى بن أبی زید العلوی، فقال لی: هو عمر، فقلت له: أیثنی علیه أمیر المؤمنین رضی الله عنه هذا الثناء؟... فإذا اعترف أمیر المؤمنین بأنه أقام السنة، وذهب نقی الثوب، قلیل العیب، وأنه أدى إلى الله طاعته، واتقاه بحقه، فهذا غایة ما یكون من المدح.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقیق محمد عبد الكریم النمری، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

محمد عبده نیز در این كه مقصود از «فلان» كیست، گفته:

 أی عمر علی الارجح.

نهج البلاغه، شرح محمد عبده، ص 430.

نقد و بررسی:

اصل خطبه در نهج البلاغه:

حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه مى‌فرماید:

لِلَّهِ بِلَاد فُلَانٍ (بلاء فلان) فَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَدَاوَى الْعَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ. ذَهَبَ نَقِیَّ الثَّوْبِ قَلِیلَ الْعَیْبِ أَصَابَ خَیْرَهَا وَسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ. رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِی طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ لَا یَهْتَدِی فِیهَا الضَّالُّ وَلَا یَسْتَیْقِنُ الْمُهْتَدِی.

خدا شهرهاى فلان را بركت دهد و نگاه‏ دارد كه (خدا او را در آنچه آزمایش كرد پاداش خیر دهد كه) كجى‏ ها را راست، و بیمارى‏ ها را درمان، و سنّت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را به پا داشت، و فتنه‏ ها را پشت سر گذاشت.

با دامن پاك، و عیبى اندك، درگذشت، به نیكى‏هاى دنیا رسیده و از بدى‏ هاى آن رهایى یافت، وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد، و چنانكه باید از كیفر الهى مى‏ترسید.

خود رفت و مردم را پراكنده بر جاى گذاشت، كه نه گمراه، راه خویش شناخت، و نه هدایت شده به یقین رسید.

نهج البلاغه، صبحی صالح،‌ خطبه: 228؛ فیض الإسلام، خطبه 219، محمد عبدة، خطبه: 222؛ ابن أبی الحدید، خطبه: 223.

همان طور كه ملاحظه مى‌شود، آن چه در نهج البلاغه آمده كلمه «فلان» است؛ اما این كه مقصود از این «فلان» چه كسى است، از خود نهج البلاغه استفاده نمى‌شود. شارحان نهج البلاغه نیز در این باره دیدگاه‌هاى متفاوتى دارند، در هر صورت چهار احتمال و نظریه در توجیه و تفسیر این كلمه وجود دارد:

1. منظور عمر باشد؛

2. كنایه از عثمان و مذمت او باشد؛

4. مقصود برخى از یاران آن حضرت باشد؛

3. اشاره به عمر و از باب تقیه باشد.

اهل سنت و به ویژه ابن أبی الحدید معتزلى معتقد است كه مقصود از آن خلیفه دوم عمر بن خطاب است.

بدون شك گفتار شخصى همچون ابن أبی‌الحدید و محمد عبده كه هر دو از دانشمندان سنى مذهب هستند، براى ما ارزش نداشته و چیزى را ثابت نمى كند؛ بویژه كه همین روایت در كتاب‌هاى اهل سنت از زبان اشخاصى همچون مغیرة بن شعبه نقل شده است.

طبیعى است كه آن دو با توجه به رسوبات ذهنى و اعتقادات از پیش پذیرفته شده‌اى كه دارند، كلمه «فلان» را به عمر بن خطاب تفسیر نمایند.

اهل سنت اگر بخواهند ثابت كنند كه این جملات را امیر مؤمنان علیه السلام در باره خلیفه دوم گفته است، باید سه مقدمه را ثابت نمایند:

1. گوینده این سخنان امیر مؤمنان است؛

2. مقصود از کلمه فلان، عمر است؛

3. هدف امام علیه السلام، مدح عمر بوده است.

در حالى كه هیچ یك از آن‌ها دلیلى جز سخن ابن أبی‌الحدید ندارند كه آن‌هم نمى‌تواند شیعه و حتى اهل سنت را قانع نماید.

نقد دیدگاه ابن أبی الحدید:

ابن أبی‌الحدید در شرح این خطبه مى‌نویسد:

وقد وجدت النسخة التی بخط الرضی أبی الحسن جامع نهج البلاغة وتحت فلان عمر، حدثنی بذلك فخار بن معد الموسوی الأودی الشاعر، وسألت عنه النقیب أبا جعفر یحیى بن أبی زید العلوی، فقال لی: هو عمر، فقلت له: أیثنی علیه أمیر المؤمنین رضی الله عنه هذا الثناء؟ فقال: نعم... فإذا اعترف أمیر المؤمنین بأنه أقام السنة، وذهب نقی الثوب، قلیل العیب، وأنه أدى إلى الله طاعته، واتقاه بحقه، فهذا غایة ما یكون من المدح.

نسخه‌اى به خط سید رضی، گرد آورنده نهج البلاغه دیده شده كه زیر کلمه «فلان» عمر، نوشته شده است.

 این مطلب را براى من فخار بن معد الموسوى شاعر نقل کرده است. از ابوجعفر نقیب در این باره پرسیدم، گفت: مقصود عمر است. گفتم: آیا امیرمؤمنان كه خداوند از او راضى باد، عمر را چنین مى‌ستاید. گفت: بلی.

هنگامى كه امیرمؤمنان اعتراف كند كه عمر سنّت پیامبر را به پاداشت، و با دامن پاك، و عیبى اندك، درگذشت،وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد و تقواى الهى را رعایت كرد، این بالاترین درجه مدح و ستایش است.

ابن أبی‌الحدید با زیرکى تمام، در آغاز كلام خود چنین وانمود مى‌كند که هر خواننده‌اى در لحظه اول یقین مى‌کند که خود او در نسخه‌اى به قلم سید رضى دیده‌ كه او نام عمر را در كنار كلمه «فلان» نوشته است. و اگر کسى جمله دوم را نخواند گمان مى‌کند که عبارت چنین است «وَجَدتُ» یعنى خودم دیدم؛ اما هنگامى كه خوب دقت شود مى‌گوید «وُجِدَت» چنین نسخه‌اى دیده شده است و جالبه کسانی هم پیدا می شوند و بدون اینکه به این موضوع دقت کنند سریع به عنوان دلیل این را می آورند.

الف: توضیح زیر کلمه «فلان» از سید رضی نیست:

ابن أبی‌الحدید نوشته است: در نسخه‌اى بخط سید رضی، زیر کلمه «فلان»، عمر نوشته شده بود؛ این ادعا ثابت نیست؛ زیرا اگر نظر سید رضى بود باید در داخل سطر به عنوان توضیح نظر امام مى‌نوشت نه آن كه زیر سطر بنویسد.

اگر کسى با نسخه هاى خطى آشنایى داشته باشد مى‌داند كه معمولا چنین اضافاتى از جانب کسانى صورت مى‌گیرد که نسخه‌اى در اختیارشان بوده است و در باره نسخه نهج البلاغه، كسى كه نسخه در اختیارش بوده تصور كرده است كه مقصود از «فلان» عمر بن خطاب است و لذا ذیل آن نوشته است عمر؛ پس انتساب چنین مطلبى به مؤلف، نیازمند دلیل قطعى است.

ب: علت گفتن این سخن مشخص نیست:

بر فرض كه اگر مقصود از کلمه «فلان» عمر باشد، بازهم نمى توان ثابت کرد که علت گفتن این سخنان مدح است؛ زیرا شاید از روى تقیه یا کنایه به شخص دیگرى مانند عثمان باشد، که بررسى آن خواهد آمد.

ج: این سخن امام با سخنان دیگر در باره خلفا منافات دارد:

این سخن با آن چه كه در كتاب‌هاى شیعه و سنى از حضرت امیر (ع) نسبت به خلیفه دوم نقل شده است منافات دارد كه به چند مورد اشاره مى‌كنیم:

امیر المؤمنین (ع)، خلیفه دوم را دروغگو، خیانتكار، ستمگر، فاجر و... مى‌داند:

مسلم نیشابورى در صحیح خود،‌ نظر حقیقى امیرمؤمنان علیه السلام را در باره خلیفه اول و دوم بیان كرده است.

ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَیْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشین پیامبر و ابوبكر شدم، شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حلیه گر و گناهكار خواندید.

النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَیْءِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

عبد الرزاق صنعانى نیز با سند صحیح از خلیفه دوم نقل كرده است كه به عباس و امیر مؤمنان علیه السلام گفت كه شما مرا ستمگر و فاجر مى‌دانید:

ثم ولیتها بعد أبی بكر سنتین من إمارتی فعملت فیها بما عمل رسول الله (ص) وأبو بكر وأنتما تزعمان أنی فیها ظالم فاجر....

من پس از ابوبكر دو سال حكومت كردم و روش رسول و ابوبكر را ادامه دادم؛ اما شما دو نفر مرا ستمگر و فاجر مى‌دانستید.

إبن أبی شیبة الكوفی، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفای235 هـ)، الكتاب المصنف فی الأحادیث والآثار، ج 5، ص 469، ح9772، تحقیق: كمال یوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الریاض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

این اعتقاد واقعى امیرمؤمنان علیه السلام نسبت به خلیفه اول و دوم است كه اشكالى در سند و دلالت آن وجود ندارد.

امیر المؤمنین علیه السلام، دوست نداشت چهره عمر را ببیند:

بخارى و مسلم نقل كرده‌اند كه علی (علیه السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (علیها السلام) كسى را نزد ابوبكر فرستاد و او را به حضور طلبید و سفارش نمود كه عمر را همراه خودش نیاورد؛ چون آن حضرت دوست نداشت چهره خلیفه دوم را ببیند:

 «فَأَرْسَلَ إِلَى أَبِی بَكْر أَنِ ائْتِنَا، وَلاَ یَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ، كَرَاهِیَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ».

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح3998، كِتَاب الْمَغَازِی، بَاب غَزْوَةِ خَیْبَرَ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛

النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1380، ح1759، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَیْءِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

امیر المؤمنین (ع) خلیفه دوم را خشن، دارای اشتباهات فراوان و... مى‌داند:

در خطبه شقشقیه نسبت به خلیفه دوم و با اشاره صراحتا مى‌فرماید:

فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَكْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا. فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ. فَمُنِیَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ.

سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگیرى، اشتباه و پوزش طلبى بود.

مانند زمامدارى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بینى حیوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند.

سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رویى‏ها و اعتراض‏ها شدند.

امیر المؤمنین علیه السلام، سیره شیخین را مشروع نمى‌دانست:

اگر امیرمؤمنان علیه السلام اعتقاد داشت كه خلیفه دوم سنت را إقامه كرده است؛ چرا در شوراى شش نفره كه عبد الرحمن بن عوف، عمل به سیره شیخین را شرط خلافت تعیین كرده بود، از پذیرش این شرط سرباز زد و دوازده سال تمام فقط به خاطر این كه عمل و سیره آنان را نپذیرفت، از امور سیاسى و اجرائى بر كنار ماند؟.

یعقوبى مى‌نویسد:

وخلا بعلی بن أبی طالب، فقال: لنا الله علیك، إن ولیت هذا الامر، أن تسیر فینا بكتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر. فقال: أسیر فیكم بكتاب الله وسنة نبیه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له: لنا الله علیك، إن ولیت هذا الامر، أن تسیر فینا بكتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر. فقال: لكم أن أسیر فیكم بكتاب الله وسنة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر، ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولى، فأجابه مثل الجواب الأول، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقالة الأولى، فأجابه مثل ما كان أجابه، ثم خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولى، فقال: إن كتاب الله وسنة نبیه لا یحتاج معهما إلى إجیرى أحد. أنت مجتهد أن تزوی هذا الامر عنی. فخلا بعثمان فأعاد علیه القول، فأجابه بذلك الجواب، وصفق على یده.

عبد الرحمن بن عوف نزد علی بن ابوطالب علیه السلام آمد و گفت: ما با تو بیعت مى‌كنیم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت پیامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كنی. امام فرمود: من فقط بر طبق كتاب خدا و سنت پیامبر؛ تا اندازه‌اى كه توان دارم رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن بن عوف نزد عثمان رفت و گفت: ما با تو بیعت مى‌كنیم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت پیامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كنی. عثمان در پاسخ گفت: بر طبق كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر با شما رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن دو باره نزد امام رفت و همان پاسخ اول را شنید، دو باره نزد عثمان رفت و بازهم همان سخنى را گفت كه بار اول گفته بود. براى بار سوم نزد علی علیه السلام رفت و همان پیشنهاد را داد، امام علیه السلام فرمود:

چون كتاب خدا و سنت پیامبر در میان ما هست، هیچ نیازى به عادت و روش دیگرى نداریم،‌ تو تلاش مى‌‌كنى كه خلافت را از من دور كنی.

براى بار سوم نزد عثمان رفت و همان پیشنهاد اول را داد و عثمان هم همان پاسخ اول را داد. عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و اورا به خلافت بر گزید.

الیعقوبی، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفای292هـ)، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 162، ناشر: دار صادر – بیروت.

احمد بن حنبل نیز در مسندش قضیه را از زبان عبد الرحمن بن عوف این گونه روایت مى‌كند:

عن أبی وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كیف بایعتم عثمان وتركتم علیا رضی الله عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعك على كتاب الله وسنة رسوله وسیرة أبی بكر وعمر رضی الله عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضی الله عنه فقبلها.

أبو وائل مى‌گوید: به عبد الرحمن بن عوف گفتم: چطور شد كه با عثمان بیعت و علی را رها كردید؟ گفت: من گناهى ندارم، من به علی (علیه السلام) گفتم كه با تو بیعت مى‌كنم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر رفتار كنی، علی (علیه السلام) فرمود: بر آن چه در توانم باشد، بیعت مى‌كنم. به عثمان پشنهاد دادم،‌ او قبول كرد.

الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفای241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 1، ص 75 ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

الهیثمی، علی بن أبی بكر (متوفای807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 5، ص 185، ناشر: دار الریان للتراث /‏ دار الكتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407هـ.

الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای630هـ)، أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج 4، ص 32، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م

معناى سخن امام علیه السلام این است كه كتاب خدا و سنت رسول نقصى ندارند تا نیاز باشد كه عادت و سیره دیگران را به آن ضمیمه كنیم؛ یعنى من سیره و روش آن‌ها را مشروع نمى‌دانم و محال است چیزى را كه جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعیت ندارد، وارد اسلام كنم.

و باز حتى در زمان حكومت ظاهرى خودش، هنگامى كه ربیعة بن ابوشداد خثعمى گفت: درصورتى بیعت خواهم كرد كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كنی، حضرت نپذیرفت و فرمود:

ویلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغیر كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله علیه وسلم لم یكونا على شئ من الحق فبایعه....

واى بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پیامبر (ص) عمل كرده باشند، چه ارزشى مى‌تواند داشته باشد؟.

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310هـ)، تاریخ الطبری، ج 3، ص 116، ناشر: دار الكتب العلمیة – بیروت؛

الشیبانی، أبو الحسن علی بن أبی الكرم محمد بن محمد بن عبد الكریم (متوفای630هـ)، الكامل فی التاریخ، ج 3، ص 215، تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، 1415هـ.

نمونه‌هاى بسیارى از این دست در باره خلیفه دوم در كتاب‌هاى شیعه و سنى یافت مى‌شود كه به همین اندازه بسنده مى‌كنیم.

حال با توجه به آن چه گذشت، از وجدان‌هاى بیدار و حقیقت طلب مى‌پرسیم: چگونه مى‌توان باور داشت كه مقصود از كلمه «فلان» خلیفه دوم باشد؛ با این كه امیرمؤمنان علیه السلام عمل به سیره او را مشروع نمى‌دانست و حتى دوست نداشت چهره عمر را ببیند؟

چگونه مى‌توان ستایش‌هایى همچون « قوم الأود، داوى العمد، أقام السنة، خلفه الفتنة، نقى الثوب، قلیل العیب و... » با جملاتى دیگر همانند: «دروغگو، حیله‌گر، خیانت‌كار ، گناهكار، ستمگر، فاجر، خشن و...» در كنار هم قرار داد و آن‌ها را از یك نفر دانست؟

آیا امكان دارد كه شخصى همانند امیر مؤمنان علیه السلام، این چنین متناقض سخن بگوید؟

آیا سخن امام کنایه از عثمان و مذمّت او است؟

ابن أبی‌الحدید در نقل کلام نقیب ابوجعفر یحیى بن ابى زید مى‌گوید:

واما الجارودیة من الزیدیة فیقولون: انه كلام قاله فی أمر عثمان أخرجه مخرج الذم له، والتنقص لأعماله، كما یمدح الآن الأمیر المیت فی أیام الأمیر الحی بعده، فیكون ذلك تعریضا به.

«جارودیه» كه گروهى از «زیدیه» هستند معتقدند كه امام (ع) این سخن را در باره «عثمان» گفته، و آن را به عنوان بد گویى از عثمان و پایین آوردن مقام کارهاى وى بیان كرده است؛ همانطور که امروز امیرى را که از دنیا رفته است در زمان امیر زنده پس از او، مدح مى‌کنیم؛ پس این کنایه به اوست.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقیق محمد عبد الكریم النمری، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

بررسی این دیدگاه:

كنایه‌هایى از این قبیل در محاورات روزمره مردم كاربرد بسیار داشته و دارد، به عنوان مثال در زمان ما برخى از مردم در عراق مى‌گویند: خدا صدام را بیامرزد؛ و با این تعبیر در حقیقت به امریکایی‌ها طعنه مى‌زنند.

این احتمال گرچه طرفدارانى دارد؛ ولى چون دلیل محكمى بر اثبات آن وجود ندارد، پس نمى‌توان آن را با قاطعیت پذیرفت.

از طرفى این توجیه با آن چه در باره دیدگاه امیر مؤمنان علیه السلام نسبت به خلیفه دوم بیان كردیم منافات دارد؛ زیرا امكان ندارد كه امیرمؤمنان علیه السلام، خلیفه دوم را (حتى براى مذمت خلیفه سوم) این چنین ستایش كرده باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی